X
تبلیغات
آفتاب هشتم ... - کرامات امام رضا (ع)
منوی اصلی
 » صفحه نخست
 » پروفایل مدیر وبلاگ
 » پست الکترونیک
 » آرشیو وبلاگ
 » عناوین مطالب وبلاگ

موضوعات
 » حدیث و کلام رضوی
 » دلنوشته و قطعات ادبی رضوی
 » شعر رضوی
 » داستان رضوی
 » مقالات رضوی
 » عکس رضوی
 » مناظرات امام رضا (ع)
 » کرامات امام رضا (ع)
 » خدانامه
 » منتظر ظهور
 » مناسبتی
 » ادبیات آزاد
 » اطلاعات عمومی
 » اثر انگشت
 » مدیریت

آرشیو
 » بهمن 1392
 » تیر 1392
 » خرداد 1392
 » اردیبهشت 1392
 » فروردین 1392
 » اسفند 1391
 » بهمن 1391
 » دی 1391
 » آذر 1391
 » آبان 1391
 » مهر 1391
 » شهریور 1391
 » مرداد 1391
 » تیر 1391
 » خرداد 1391
 » اردیبهشت 1391
 » فروردین 1391
 » اسفند 1390
 » بهمن 1390
 » دی 1390
 » آذر 1390
 » آبان 1390
 » مهر 1390
 » شهریور 1390
 » مرداد 1390
 » تیر 1390
 » خرداد 1390
 » اردیبهشت 1390
 » فروردین 1390
 » اسفند 1389
 » بهمن 1389
 » دی 1389
 » آذر 1389

پیوندها
 » نيايش باران
 » پايگاه تخصصي امام رضا
 » وب سايت امام رضا
 » دبيرخانه ي جشنواره ي رضوي
 » خبرگزاري قرآني ايران
 » پخش زنده از حرم امام رضا
 » پايگاه آموزش IT گل نرگس
 » داستان كوتاه كوتاه كوتاه
 » متين
 » اينجا غربت
 » باران بهاري
 » IRANGAN
 » سرزمين ترفند
 » منتظران مهدی
 » اردوان و عسل
 » سبز آسماني
 » عشق و محبّت
 » وربن و سورتله
 » دو قلوها
 » گواه آخرین منجی
 » منتظران منتظر
 » ضامن
 » دوستداران 14 معصوم
 » روابط عمومي
 » حرف هايي از جنس نگفتن
 » گالري عكس اميرحسن
 » دلنوشته های دلتنگی
 » خورشيد هشتم

نویسنده وبلاگ


سایر امکانات
 RSS 
POWERED BY
BLOGFA.COM

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت


امام رضا

 

  آفتاب هشتم ...

 

 

ماجرایی عجیب و معجزه امام رضا (ع)
 

یکی از تاجران اهل گیلان که بسیار سفر می رفت اینگونه میگوید که :
 
در یکی از سفرهایم وارد شهری از شهرهای هندوستان شدم و در آنجا شش ماه کامل
 
سکنی گزیدم . در همسایگیم مردی زندگی میکرد که تمام وقتش را غم و غصه فراگرفته و

همیشه ناراحت و گریان بود . یک روز که او را چنین دیدم با خود گفتم باید دلیل اندوهش را از او

سؤال کنم برای همین باب صحبت را با او گشودم ، او ابتدا از بیان حالش امتناع می جست

ولی با اصراری که کردم اینگونه حال خود را برایم شرح داد که :

ای برادر ، ثروتی زیاد در مدت دوازده سال جمع کردم ، آنها را به کشتی برده و همراه عده ای

برای امر تجارت عازم سفر شدم ، هنگامی که به وسط دریا رسیدیم نسیمی خوش شروع به

وزیدن کرد و بیست روز ادامه داشت ، تا اینکه بعد از آن باد تندی وزید و بلائی بس عظیم بر

سرمان نازل گردید و کشتی را واژگون ساخت و تمام اموالم همراه کشتی غرق شدند . در دریا

همچنان سرگردان بودم و به چپ و راست می رفتم تا اینکه چشمم به جزیره ای افتاد ، کمی

آسوده خاطر شدم ، به سمت جزیره رفتم تا به آنجا رسیدم ، ابتدای ورودم به سجده رفتم و

خدا را شکر کردم ، درجزیره گشت زدم و آن را خالی از جنس بشر یافتم ، در آنجا ماندم و

روزها از گیاهان تغذیه میکردم و شب ها نیز از ترس حیوانات وحشی به بالای درختان پناه

می بردم  . حدود یک سال را اینگونه سپری کردم ، از قضا روزی که وضو داشتم عکس دختری

زیبایی را در آب دیدم ، سرم را به سمتش چرخاندم و از او پرسیدم : آیا تو از نوع بشر هستی

یا از جنّیانی ؟؟؟ و تا کنون مثل او دختری اینگونه زیبا ندیده بودم  .

ادامه ی مطلب ...

 


نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 14:47  توسط امير حسن 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

شفاى لال
شب جمعه 23 رجب 1337 زائرى از نواحى سلطان آباد عراق بنام شكرالله فرمود :

چون فهميدم جماعتى از اهل سلطان آباد (كه اين زمان آنجا را اراك مى گويند) قصد زيارت

امام هشتم على ابن موسى الرضا (ع ) را دارند من نيز اراده تشرف به دربار آن بزرگوار نموده

و عازم شدم و با ايشان پياده رو به راه نهادم و چون لال بودم باشاره بين راه مقاصد خود را به

همراهان مى فهمانيدم تا شب چهارشنبه 21 رجب وارد ارض اقدس شده و به حرم مطهر

مشرف گرديدم .

چون شب جمعه رسيد من بى خبر از همراهان بقصد بيتوته در حرم شريف ماندم و پيش روى

مبارك امام (ع ) گردن خود را بآنچه بكمرم بسته بودم بضريح بستم و با اشاره عرض كردم اى

امام غريب زبان مرا باز و گوشم را شنوا فرما سپس گريه زيادى كردم و سرم را بضريح مقدس

گذاشته خوابم ربود .

خيلى نگذشت كسى انگشت سبابه به پيشانى من گذارد و سرم را از ضريح بلند نمود . نگاه

كردم سيد بزرگوارى را ديدم با قامتى معتدل و روئى نورانى و محاسنى مُدوّر و بر سر مباركش

عمامه سبزى بود و تحت الحنك انداخته و بر كمر شال سبزى داشت پس با تمام انگشتان خود

بر پهلوى من زد و فرمود شكرالله برخيز خواستم برخيزم با خود گفتم اول بايد گره هاى شال

گردنم را باز كنم آنگاه برخيزم چون نگاه كردم ديدم تمام گره ها باز شده است .

چون برخواستم و متوجه آن حضرت شدم ديگر آن بزرگوار را نديدم لكن صداى سينه زدن و

نوحه زائرين را در حرم مطهر مى شنيدم . آنوقت دانستم كه امام رضا (ع ) به من شفا

مرحمت فرموده است .




نوشته شده در  پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت 13:45  توسط امير حسن 
| | لینک ثابت

معجزه
 

قافله ای از خراسان به طرف کرمان حرکت می‌کرد . در بین راه ، دزدان بر اهالی کاروان حمله

کردند و مردی را که گمان می‌کردند ثروتمند است گرفتند و روزهای زیادی او را در میان برف

حبس کردند ، دهانش را پر از برف کردند تا مجبور شود جای پول های خود را بگوید.

سرانجام زن یکی از دزدان بر این مرد ترحم کرد و او را آزاد ساخت . مرد فرار کرد ولی در اثر

شکنجه ، دهان و زبانش به‌شدت آسیب دیده بود ، به‌طوری که دیگر قادر به سخن گفتن نبود.

شبی در خواب دید که مردی می گوید حضرت رضا (ع) وارد خراسان شده ، نزد او برو و دوای

درد خود را بخواه . او هم در خواب نزد امام رفت و امام به او فرمود : زیره و سیسنبر و نمک را

بکوب و در دهان خود نگاه دار ، خوب می شوی . مرد از خواب بیدار شد ولی به خواب خود

اعتنائی نکرد ، و سرانجام خود را به نیشابور رساند . به او گفتند امام از نیشابور رفته و اکنون

به رباط سعد رسیده است .

مرد به رباط سعد رفت و خدمت امام رسید ، با سختی فراوان جریان دزدان را تعریف کرد و از

امام خواست او را شفا ببخشد .

امام بلافاصله فرمود : برو همان دستوری را که در خواب به تو دادم ، عمل کن ...

مرد به دستور امام عمل کرد و خوب شد .

منابع :

بحارالانوار ، ج ۴۹ ، ص۱۲۴

 


نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1390ساعت 17:21  توسط امير حسن 
| | لینک ثابت

نگاه مهربان آقا ...

 

مرد کرد زبانی سی و پنج ساله به نام غلامحسین که بر اثر سقوط از کمر فلج شده بود و با چوب زیر بغل راه می رفت راهی مشهدالرضا می شود.با چوبی که زیر بغلش بود خود را به کنار سقا خانه اسماعیل طلایی می رساند.یکی از خدام را می بیند غلامحسین فکر می کند که امام رضا(ع)در یکی از این اتاقهاست که باید نزد او برود...با همان لهجه ی کردی به خادم می گوید آقا کجاست؟ خادم به حالت شوخی به گلدسته اشاره میکند و می گوید از این پله ها که بالا بروی آقا بالاست...

غلامحسین به طرف گلدسته می رود و با زحمت زیاد از پله ی اول و دوم بالا می رود همین که می خواهد با همان تلاش از پله ی سوم بالا رود از بالای گلدسته صدایی می شنود که غلامحسین بالا نیا! برای تو زحمت دارد من خودم پایین می آیم!می بیند که قطعه ای از نور پایین می آید.خوشحال شده سلام می کند.امام می فرماید:چه کار داری؟غلامحسین می گوید:شش ماه است که از کار افتاده ام حالا آمده ام تا مرا خوب کنی.آقا دستی به کمرش می کشد و در همان حال چوبها از زیر بغلش        می افتد و آسوده روی پاهای خود می ایستد و کمرش راست شده و احساس درد نمی کند...حضرت چوبها را از زمین بر می دارد و به او می دهد و می فرماید هر چه دیدی برای آن خادم نقل کن.!

 


نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 19:28  توسط امير حسن 
| | لینک ثابت

کاش من هم بچه آهو می شدم ...

 

 عبدالله قصه بزرگی مولایم امام رضا را این چنین تعریف می کند :

نمي‏دانم چرا از او خوشم نمي‏آمد، هميشه يک حالت تنفر نسبت به او داشتم.

سعي مي‏کردم، هيچ وقت با او روبرو نشوم. ريشه‏ ي اين کينه از آن روزي پيدا شد،

که « علي بن موسي الرضا» براي امامت و هدايت مردم برگزيده شد.

روزي در حالي که «آقا» از کنارم مي‏گذشت و من هم بخاطر حضور دوستانم جرأت

گفتگو با او را پيدا کرده بودم از ايشان خواستم تا با يکديگر پيرامون مسائل اعتقادي

بحث و گفتگو کنيم. مدتي بحث به طول انجاميد اما من قانع نشدم، وقتي «آقا» از

جلسه خارج شد، از دوستم تميم خواستم که دنبالم بيايد. 

برو ادامه مطلب ! ...

 


نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اسفند 1389ساعت 8:32  توسط امير حسن 
ادامه مطلب | | لینک ثابت

دره سرخ و دستان مهربان امام ...
  

حضرت امام رضا علیه السلام پس از اقامت چند روزه خود در نیشابور، به

طرف طوس حرکت کرد. در نزدیکی‌های ده سرخ، برای خواندن نماز ظهر از

کجاوه پیاده شد و فرمود آب بیاورند. خدمتکاران گفتند آب همراه نداریم.

امام با دست مبارکش کمی از خاک زمین را کنار زد و ناگاه چشمه ای پدیدار

شد. آن‌گاه خود و همه همراهیانش از آن چشمه وضو گرفتند و از آن سیراب

شدند.

آن چشمه تا سالیان دراز باقی ماند.

منبع:

بحارالانوار، ج 49، ص 125، ح 1. از عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 136.

 


نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 19:19  توسط امير حسن 
| | لینک ثابت

باز هم ... شفا !
 

       شفايافته: كلثوم رضايى - 23ساله اهل و ساكن بهشهر -  تاريخ شفا: اول خرداد 1372
                                     نوع بيمارى: غده بدخيم سرطانى در سينه


كلثوم آرام سرش را از روى بالش برداشت، انگار قسمت چپ بدنش را به سختى

مى فشردند، درد تمام وجودش را گرفته بود و لحظه اى امانش نمى داد، بى اختيار

شروع به گريه كرد.

لحظه اى بعد مادرش به كنارش آمد و از حال او جويا شد او ناحيه اى را كه درد 

مى كرد به مادرش نشان داد. 22 بهار از عمرش مى گذشت. براى مادر و پدرش غير

قابل تصور بود كه در اين سن او دچار بيمارى مرموز و كشنده اى شود.

كلثوم ديگر تحمل درد را نداشت، سراسيمه از جايش بلند شد و در حالى كه دستش

را به طرف قفسه چپ سينه اش مى آورد ناله مى كرد و نم نم اشك از چشمانش

فرو مى ريخت ....


نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 8:37  توسط امير حسن 
ادامه مطلب | | لینک ثابت